روایت دل

فردا روزیه ک قلب من عشق من عمر و زندگی من قراره ازم دور شه ...

اونم برای یک هفته تا ده روز

اونم برای اینکه به بزرگترین ارزوش برسه

ارزویی که چندین ساله که تشنه رسیدنش هست و هر سال حیص و حریص تر میشد و نرسیدنش داغون و داغونترش میکرد .

وقتی ازش پرسیدم الان که تو چند قدمی بزرگترین ارزویی که چندین ساله داری چه حسی داری ؟ساکت موند و بی جواب

درکش کردم قفل کنه ...درکش کردم نتونه حسشو بگه ...واسه همین حسشو از شوق و ذوق بستن کوله پشتی و ارایشگاه رفتن و تی شرت مشکی نو خریدنش و از همه حلالیت گرفتنش سعی کردم بفهمم...

زندگی من برادر کوچیکه خواهرش فردا به امید خدا عازم کربلاس انشالله

قرار بود خودم براش اش پشت پا درست کنم چون از خونه من و از پیش من میره اما چون مامان فهمید بلد نیستمگفت خودم درست میکنم

البته نگفته نماند که منم اصلا ناراحت نشدم و خیالم راحت شد و گرن منو ی دیگ اش اونم از نوع رشته اش محاااااااااااااااااااااااااالهههههههههههه

از قدیم گفتن ادم برق بگیره اما جووووووووو؟بعله نه !!!

دلم براش از الان تنگ شده اما ارزوش مهمتره از دلتنگی من

رضای 17ساله من ذوق کربلایی شدنش حال و هوای خونمو عوض کرده ومنم ب همون اندازه براش خوشحااااااااااااااااااااااالم

خدارو شکر میکنم که به چیزی ک خواست رسید

امیدوارم سال بعد هم به عنوان دانشجوی پزشکی عازم کربلا بشه و اون هم بشه دومین وصال بزرگترین ارزوش

الهی امین /


منبع این نوشته : منبع
براش ,ارزوش ,بزرگترین ,اونم ,درکش کردم ,چندین ساله ,بزرگترین ارزوش ,اونم برای